تبليغاتX
تیما
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و سوی تو فرستادم
                                

دوباره شب است و من بیدار ...

  نمیدانم در سکوت شب چه حکمتی است که مرا بی خواب می کند

  و به سوی خود می کشاند .

  در سکوت شب باور می کنم که صدایم شنیده می شود

  و ناباورانه دعاهایم مستجاب .

  آنچه هم اکنون در این نیمه شب مهمترین است ،

  راهی است که پیمودنش مرا به تو نزدیک خواهد کرد .

  و همین آرامش جاودانه ، برای من خوشبختی کاملی است .

 

Let life help you realize that

It is what you make it , and

That is can be every thing

                       .You want it be

 

             ... Have a wonderful day 

                           . Today and every day  

زندگی را بگذار که یاورت شود تا که دریابی ،

او همان است که به دست های خویش بنا کرده ای

                      و این توان را دارد تا همان شود

                                                  که تو می خواهی .

 

                    روزت شگفت و سرخوش باد ...

                                                    امروز و هر روز

 

                                  "بست"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 16:42  توسط بست | 
 

 

تنها نرو این راه ِ رفتن نیست
دنیای تو چیزی بجز من نیست

تو از خودت چیزی نمیدونی
تنها نرو... تنها نمیتونی

میری که با فکر ِ تو تنها شم
میری که همدرد ِ خودم باشم

تو آخر ِ راهو نمیدونی
تنها نرو... تنها نمیتونی

من حال این روزاتو میدونم
چیزی نگو چشماتو میخونم

این جاده تا وقتی نفس داره
چشماشو از تو بر نمیداره

من از هوای جاده دلگیرم
از فکرشم دلشوره میگیرم

این آینه تو  فکر ِ شکستن نیست
باور نکن این صورت ِ من نیست

تا جاده میره سمت بیراهه
گم کن منو این آخرین راهه

من حال ِ این روزاتو میدونم
چیزی نگو چشماتو میخونم

این جاده تا وقتی نفس داره
چشماشو از تو بر نمیداره

من از هوای جاده دلگیرم
از فکرشم دلشوره میگیرم

این آینه تو فکر ِ شکستن نیست
باور نکن این صورت ِ من نیست

 

"بست"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 17:21  توسط بست | 

 

در سراشیبی چشم های به ظاهر خاموش

 

      اشک ها منتظرند ،

 

                               دیده ها نالانند

 

و در آن خلوت تاریک نفس های سکوت

 

  سخن از نغمه مرغ قفسی می گویند ؟

 

            از تهی می جویند

 

فصل ها از پی بی فردایی آمدند و رفتند

 

       سخن از عشق به جا ماند و هنوز

 

                            من به آن نقطه تقدیر

 

به تو می اندیشم

 

 

 

 

هنوز یاد تو

 

بوی پرنده می دهد ،

 

با گوش واری از خوشه های مهر .

 

دریچه ها هنوز آبی آسمان را شیار می کنند

 

در خلوت سنگها می دوم

 

و بی قرار آن پرنده ام

 

                                             که تویی!

 

 

 

آه ... از هجرت تو ...

 

کاش صبحی که سفر میکردی در باران ...

 

اشک باران زده ام پیدا بود

 

کاش...

 

 

"بست"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 17:11  توسط بست | 

سکوتت را نمی خواهم ، صدایم کن

صدایت مثل رویا ، مثل ابریشم

صدایت مثل معنای محبت ، مثل گل زیباست ...

صدایت غرق خوبی هاست ...

در این تنهایی غمگین صدایم کن

برای شعر های آشنای من ، صدای تو هزاران سطر جا دارد

 

سکوتت را نمی خواهم ، صدایم کن...

    

              " بست"

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 17:1  توسط بست | 
 

شب تا صبح بیدارم

از عشقت می بارم

بی خبر از حالم موندی

مهربون یارم

 

دیگه بد جور دلگیرم

دیگه از جونم سیرم

تو سکوتم توی بغضم

بی تو دارم می میرم

 

تو که نیستی آوارم

از دنیا بیزارم

تو که نیستی بی ماهم

تک و تنها توی راهم

 

تو که نیستی تاریکم

به نبودن نزدیکم

تو که نیستی بی برگم

بی روحم یک سنگم

 

تو که نیستی نه هوا هست

نه نفس هست نه ترانه

تو که نیستی واسه موندن

نمی مونه یه بهانه

 

............

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 17:26  توسط بست | 

 

می نویسم از تو و از موج یادی که می کوبد به ساحل بی قرار قلبم .

تا دورها تو را به نام اشک هایم می شناسم وبا لحن همیشگی گریه می خوانمت .

تو حس می شوی از آن سوی قلبم.از پشت حصارهای وجودم.

نمی دانم تا کی به سینه بیاویزم گل خاطراتت را؟

از کجا به دست های تو برسم ؟

از کدام پنجره تو را ببینم ؟ 

 از کدام هوا تو را نفس بکشم ؟

بگو . به من بگو که صدای تو همان آواز لرزانی است که نام مرا می شناسد .

بگو که هنوز هم رنگ چشم های مرا روی شیشه پنجره ی قلبت نقاشی می کنی .

بگو که می دانی من از جنس تنهایی ام و کوچیده به سرزمین غربت .

به شهر دلتنگی . صدایم کن .

بگو که هنوز هم برای منی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 14:26  توسط بست | 
 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوتد غرورم

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

 

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

                  "زنده یاد  قیصر امین پور" 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:16  توسط بست | 
 

تبقى اغلى الحبايب

تو با ارزشترین معشوق باقی خواهی ماند

مهما تبعد يا غايب انت كل الهوى

ای کسی که از نگاه من پنهان شدی هرچقدر از من دور بشوی همچنان تنها عشق من باقی خواهی ماند

مين قالك بنسى حبك

چه کسی به تو گفت که من عشق تو را فراموش خواهم کرد

حبيبي كتير بحبك

عزیزم خیلی دوستت دارم

لازم نرجع سوى

ما باید به سوی یکدیگر برگردیم و در کنار هم باقی بمانیم

 

 

قلبي لغيرك ما انكتب

روزگار نتوانست که دفتر قلبم را برای شخص دیگری بنویسد

صدق ما بعرف شو السبب

باور کن که نمی دانم علت این همه وابستگی چیست؟

انت حبيبي والعتب مرفوض

تو عشق من هستی و جای هیچ گونه شک و ملامتی نیست

تبعد انا ببقى انا

هر چقدر دور بشوی من همان مرد تو باقی خواهم ماند

ترجع انا بحبك انا

و اگر که به سراغ من بیایی من همچنان تو را دوست خواهم داشت

انت انا تنسی الهوی ممنوع

تو همان من هستی و اجازه نداری که عشق ما را از یاد ببری

 

 

بعدك مراح اعرف حدی

بعد از تو خواهان هیچ کس دیگری نیستم

لا بسمع صوت ولا صدى

دیگر نه صدایی خواهم شنید و نه پژواک صدایی در من تاثیر خواهد گذاشت

انت غرامك بالقلب والروح

عشق تو در اعماق قلب و وجود من حک شده است

حبك هنا بعدك ضنى

عشق تو همان سعادت و دوری از تو رنج کشیدن است

عنك انا مالي غنى

دیگر نمی توانم که هیچ ترانه ای بخوانم

سحرني بكلامك يا حبيب الروح

عزیزم تو تمام هستی مرا با حرفهای خود افسون کرده ای

 

 

"بست"

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 10:16  توسط بست | 
 

باز پاییز است و من دلتنگ تو
باز قلبم می زند آهنگ تو


پاییز زیباترین فصلی است که خدا برای من آفریده.
و فراموش نمی کنم که زیباترین حادثه های عمرم در پاییز رخ داده
پاییز بهار من است....

                          " تیما "

 

     

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 15:31  توسط بست | 
 

می نویسم از تو و از موج یادی که می کوبد به ساحل بی قرار قلبم .

تا دورها تو را به نام اشک هایم می شناسم وبا لحن همیشگی گریه می خوانمت .

تو حس می شوی از آن سوی قلبم.از پشت حصارهای وجودم.

نمی دانم تا کی به سینه بیاویزم گل خاطراتت را؟

از کجا به دست های تو برسم ؟

از کدام پنجره تو را ببینم ؟ 

 از کدام هوا تو را نفس بکشم ؟

بگو . به من بگو که صدای تو همان آواز لرزانی است که نام مرا می شناسد .

بگو که هنوز هم رنگ چشم های مرا روی شیشه پنجره ی قلبت نقاشی می کنی .

بگو که می دانی من از جنس تنهایی ام و کوچیده به سرزمین غربت .

به شهر دلتنگی . صدایم کن .

بگو که هنوز هم برای منی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 15:10  توسط بست | 
 

هر وقت که به یاد تو می افتم

احساس ميكنم بايد چيزي بنويسم چند خط از عشق ،چند خط از دريا، چند خط از ابر، چند خط از فرشته ها وچند خط از مهرباني ... در اين   زمانه اي كه نه روي سنگها مي شود چيزي نوشت ونه روي آبها براي تو نوشتن چه لذتي دارد!!!!.

 

 

بايد از تو بنويسم . خوب مي دانم چرا؟ وقتي در هواي تو نفس مي كشم چشمهايم جز تو را نمي بينند ودستانم جز تو را لمس نمي كنند. وقتي سرشكستگي و تنهايي ام را به مهماني خلوتم مي برم و درهاي خيال را بر روي خود مي بندم در انتهاي اين بن بست هم مي دانم كه بايد از تو بنويسم.

 

 

عزيزم! چشم هايت را دوست دارم. چشم هایت مرا به ياد روياهاي سبز ودلپذيرم مي اندازد. دنيا را بارها در چشم هايت ديده ام.

خودم ديدم كه يك روز صبح خورشيد پلك هايت را باز كرد و آرام از آن بيرون آمد .

 

 

 چشمهاي خودم را نيز خيلي دوست دارم ،چون هر وقت هواي بي تو بودن سنگين مي شود و دلم از فراقت آتش مي گيرد. آن قدر اشك     مي ريزد ومي بارد تا لايه ي شفافي از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند.

 

 

هر شب بر بام رؤياهايم مي ايستم تا شايد دست در دست ماه به ديدنم بيايي .

 

 

هر چقدر هم كه دور باشي دست فرشتگان را مي گيرم ونيلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا مي آيم تا به تو برسم...

 

 

« دوست دارم به جاي پرهاي پروانه نگاه تو را در ميان دفتر شعرم بگذارم »

 

 

تا وقتي كه توهستي

تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست...

تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستهاي خسته ي منه...

تا وقتي كه نگاهت تنها پناه گاه وتكيه گاه نگاه سرگردان منه...

تا زماني كه توهمسفر جاده ي زندگي من هستي...

تا وقتي كه شونه هاي تو آروم ترین جاي دنياست

من زنده هستم 

 

 

     و دوستت دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 23:31  توسط بست | 
 

من و تو زخمی یک تیغیم

تفاوت آنکه در این مسلخ
تو درد تازه و من با خود هنوز زخم کهن دارم


صدا کن مرا ...

صدای تو خوبست

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در صمیمیت حزن میروید

...

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم

 آن وقت..

میان دو دیدار قسمت کنیم

...

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

بیا........

 

                           "تیما"



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 13:59  توسط بست | 
 

باور کن ، صدامو باور کن
 صدایی که تلخ و خسته ست
 باور کن ، قلبمو باور کن
 قلبی که کوهه اما شکسته ست

 
باور کن ، دستامو باور کن
 که ساقه ی نوازشه
 باور کن ، چشم منو باور کن
 که یک قصیده خواهشه
وسوسه ی عاشق شدن ، التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردن ، اسم کسی با صدامه
 اسم تو ، هر اسمی که هست
 مثل غزل ، چه عاشقانه ست
 پر وسوسه ، مثل سفر
 مثل غربت ، صادقانه ست
 باور کن ، اسممو باور کن
 من فصل بارون برگم
 مطرود باغ و گل و شبنم
 درختم خشکی تو دست تگرگم

باور کن ، همیشه باور کن
 که من به عشق صادقم
 باور کن ، حرف منو باور کن
 که من همیشه عاشقم

ایرج جنتی عطایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 19:22  توسط بست | 
 

ای خوب سفر کرده می آیی و می پیچد

در خانه ی خاموشم آهنگ صدای تو

 

در فصل شکفتن ها می آیی و می ما ند

در ذهن اقاقی ها آیین وفای تو

 

من شعر نگاهت را در آینه ام خواندم

با آینه مهمانم تا فصل عبور تو

 

با شبنم و میخک ها من راز تو را گفتم

در شور غزل هایم پیداست حضور تو

 

تو شعر بهارانی ؛ تو خنده ی بارانی

من همسفر ابرم؛ بر کوی تو می بارم

 

دستان نجیبت را بسپار به دستانم

بی مهرم اگر جان را در راه تو نسپارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 9:52  توسط بست | 
 

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی , تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهائیم رویید , با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی!

نمی دانم چرا, شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا , تا کی, و برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب با احساس و دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت انگار دلم حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

دلم حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

دلم حس کرد تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

 

برگرد!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 11:15  توسط بست | 
 

قلب آدمها مثل یه جزیره ی دور افتاده می مونه ،

 اینکه کی واسه اولین بار پا به جزیره می زاره مهم نیست ،

مهم اون کسیه که هیچوقت جزیره رو ترک نمی کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 19:6  توسط بست | 
 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من می خواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد


وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسایی که واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من می خواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 18:10  توسط بست | 

 

 

ای نسیمی که تار و پود مرا

عاقبت غرق صد بلا کردی

 

هیچ دانی که از فراِِغ رخت

در دلم فتنه ها بپا کردی

 

***

 

آن دو چشمت که عشق از او می ریخت

پشت دیوار فاصله گم شد

 

حیف از آن عشق خوب و پاکت باد

کاین چنین پایمال مردم شد

 

***

 

می روی تو بسان ثانیه ها

تا که شاید ز خاطرم گذری

 

تو کنارم نشسته ای دائم

نگذارم ز خلوتم بروی

 

***

 

در فراقت به شمع می مانم

که می سوزد و ز خود کاهد

 

گل رویم ز اشک پرپر شد

بسکه خونم ز دیده می بارد

 

***

 

آه افسانه گشت آن عشقی

که بخون جگر بپروردم

 

همه یاران به عیش و بازی خوش

این منم که قرین صد دردم

 

***

 

گفته بودی که می روی با دی

آری بگو با من کجا رفتی

 

گر چه رفتی خدا پناهت باد

ولی آخر چه بیصدا رفتی

 

 

آسمان بعد تو چه کوتاه شد

پیچکان بعد تو همه پوچند

 

تو که رفتی کبوتران سپید